گیر افتادیم! از یک طرف این دریایِ خروشان و از طرفِ دیگر لشکر تا دندان مسلح. دیگر راهِ فراری نیست؛ آنها حتماً همهٔ ما را میکشند. سالهاست که زیرِ شکنجهٔ آنان زندگی کردیم. جلوی چشمِ ما پسرانمان را کشتند و زنانمان را به کنیزی بردند. دیگر تحمل این همه ظلم را نداشتیم. شبانه از شهر فرار کردیم. فکرش را هم نمیکردیم اینگونه گرفتار شویم. ما به موسی اعتماد کردیم. او از طرفِ خدایش به ما وعده داده بود*که ما را بر فرعونیان پیروز میکند. اما الآن نه راهِ فرار داریم نه توانِ مقابله با این لشکر را! جمعی از بزرگان به پیشِ موسی رفتند و از او خواستند که چارهای بیندیشد. او در پاسخ به آنان گفت: «پروردگارم با من است و بهزودی مرا راهنمایی خواهد کرد». این راهنمایی و یاریِ خدایِ او کی میآید؟ چیزی نمانده تا لشکر فرعون به ما برسد. همهٔ چشمها به موسی دوخته شده است. او عصای خود را به آب میزند. ناگهان آب شکافته میشود و راهی برای عبور به آنسو باز میگردد. همه شگفتزده شدیم. بهسرعت شروع به حرکت کردیم. اطراف ما را کوههایی از آب فرا گرفتهاند. لشکر فرعون نیز به طمعِ دستگیریِ ما وارد راه میشود. پس از خروجِ آخرین نفر از ما، ناگهان آبها رها میشوند و تمام لشکر فرعون را با خود میبرند. آری، خدایِ موسی راست میگفت! او ما را که مردمی بیپناه و ناتوان بودیم، درست در زمانی که هیچ راهِ نجاتی را برای خود تصور نمیکردیم بر ابرقدرتی چون فرعون پیروز کرد. او به وعدهٔ خود عمل کرد و قومِ ما را که برای خود برگزیده است یاری رساند.
پروردگارم با من است
داستانی که باید از نو خواند

سیدمهدی موسوی
کارشناسی ۰۲ مهندسی کامپیوتر

گیر افتادیم! از یک طرف این دریایِ خروشان و از طرفِ دیگر لشکر تا دندان مسلح. دیگر راهِ فراری نیست؛ آنها حتماً همهٔ ما را میکشند. سالهاست که زیرِ شکنجهٔ آنان زندگی کردیم. جلوی چشمِ ما پسرانمان را کشتند و زنانمان را به کنیزی بردند. دیگر تحمل این همه ظلم را نداشتیم. شبانه از شهر فرار کردیم. فکرش را هم نمیکردیم اینگونه گرفتار شویم. ما به موسی اعتماد کردیم. او از طرفِ خدایش به ما وعده داده بود*که ما را بر فرعونیان پیروز میکند. اما الآن نه راهِ فرار داریم نه توانِ مقابله با این لشکر را! جمعی از بزرگان به پیشِ موسی رفتند و از او خواستند که چارهای بیندیشد. او در پاسخ به آنان گفت: «پروردگارم با من است و بهزودی مرا راهنمایی خواهد کرد». این راهنمایی و یاریِ خدایِ او کی میآید؟ چیزی نمانده تا لشکر فرعون به ما برسد. همهٔ چشمها به موسی دوخته شده است. او عصای خود را به آب میزند. ناگهان آب شکافته میشود و راهی برای عبور به آنسو باز میگردد. همه شگفتزده شدیم. بهسرعت شروع به حرکت کردیم. اطراف ما را کوههایی از آب فرا گرفتهاند. لشکر فرعون نیز به طمعِ دستگیریِ ما وارد راه میشود. پس از خروجِ آخرین نفر از ما، ناگهان آبها رها میشوند و تمام لشکر فرعون را با خود میبرند. آری، خدایِ موسی راست میگفت! او ما را که مردمی بیپناه و ناتوان بودیم، درست در زمانی که هیچ راهِ نجاتی را برای خود تصور نمیکردیم بر ابرقدرتی چون فرعون پیروز کرد. او به وعدهٔ خود عمل کرد و قومِ ما را که برای خود برگزیده است یاری رساند.



