دوشنبه بود، حدود ساعت چهار یا پنج صبح. از قضا آن صبح خانه نبودم و از جایی که مشغول فعالیت بودیم به سمت خانه برمیگشتیم. در راه منظرهای توجهمان را جلب کرد. ابتدا نمیدانستیم چه اتفاقی افتاده است، اما هرچه جلوتر رفتیم صحنه عجیبتر میشد.
تمام چهارراه را دود فرا گرفته بود؛ تا آن روز چنین حجمی از دود ندیده بودم. چند ساعتی نگذشته بود که متوجه شدم دودِ آن صبح نتیجه پر کشیدن استادی به همراه دو فرزندش، از میان ما بوده است. اولین بار بود که نام او را میشنیدم؛ دکتر «سعید شمقدری»، استاد دانشگاه علم و صنعت ایران.
برایم عجیب بود؛ چرا او؟ مگر چه کرده بود که همچون خار به چشم دشمن فرو رفته بود؟ چطور میتوان آنقدر دشمن را خشمگین کرد که دیگر نتواند حضور و فعالیتهای شما را تحمل کند؟ و سؤالهای دیگری که علامت سؤالهای ذهنم را بیشتر و بیشتر میکرد.
چند ساعت گذشت. حدود ساعت هشت شب به تجمعی رفتم؛ مهمان داشتند. برادر شهید را دعوت کرده بودند و «دکتر چلداوی»، همکار آن استاد، نیز حضور داشت. نکات زیادی از شخصیت دکتر سعید شمقدری گفته شد که چند مورد از آن برایم جالب بود.
برادر شهید نقل میکرد که استاد هر صبح برای نماز به مسجد میرفت. همانجا بود که یکی از سؤالهایم برایم پاسخ پیدا کرد؛ اینکه چرا او از میان این همه انسان برگزیده شده بود. شاید خداوند او را عاشقانه برای خود برگزیده بود؛ شاید در همان ساعاتی که او در تمام این سالها مشغول عبادت بوده است. کاش میدانستم چگونه میتوان مانند او با خدا عشقبازی کرد تا برگزیده شد.
سپس نوبت به دکتر چلداوی رسید. ایشان از ویژگیهای شخصیتی و علمی استاد گفتند؛ از تعهدش نسبت به کار، دلسوزیاش برای همکاران و دانشجویان، اخلاق نیکو و لبخند همیشگیاش. از اینکه چگونه برای کمک به دانشجو تلاش میکرد و برای ارتقای سطح دانشکده و دانشگاه از هیچ کوششی دریغ نمیکرد... .
حالا داشت سؤالاتم یکی یکی پاسخ داده میشد. سعی استاد شهید در ارتقای سطح دانش دانشجویان، سواد علمی ایشان، تعهد و تقوای ایشان بود که همچون خار به چشم دشمن نشسته بود؛ چرا که آنها هیچگاه ایران قوی را دوست نداشته و ندارند. از گذشته تا به امروز هر جا بحث از عزت و پیشرفت ایران بوده است، آنها برنتابیدهاند و برنخواهندتابید.
چند روز گذشت تا اینکه به امروز رسیدیم . خبر ها حاکی از آن بود که یک مرکز تحقیقاتی در دانشگاه علم و صنعت ایران مورد حمله قرار گرفته است. اما سؤال مهمِ خیلی از عزیزانمان، برای من هم پیش آمد. چرا دانشگاه را زده؟! مگر آنجا چه اتفاقی رخ میداده؟
در دانشگاه نه خبری از بمب و موشک هست، نه پهپاد و نه نیروی نظامی. دانشکده است و مرکز تحقیقاتی؛ جایی که ماهواره ساخته میشده و فعالیت همین مراکز بود که دانشگاه علم و صنعت ایران را به اولین و تنها دانشگاهی تبدیل کرد که ماهواره به فضا فرستاده است، آن هم نه یکی بلکه سه تا. ماهواره های نوید، مبین و ظفر دو، ماهواره هایی بودند که توسط ایران به فضا پرتاب شدند و اتفاقا کاربردشان هم غیر نظامی بود. در کشاورزی، نقشهبرداری و سنجش رطوبت خاک و ... کاربرد داشتند. حالا جواب سؤالم مشخص تر از قبل است؛ مشکل شان با ایران است و پیشرفت ایران و اهالی ایران یعنی ما.
تصاویر مربوط به این اتفاق را که دیدم، ناگهان یاد حملهٔ مغولها به ایران افتادم، یاد کتابخانههای سوخته، کتابهای خاکستر شده و دانشمندان کشته شده. آری تاریخ تکرارشدنی است. دشمنان ایران همواره دنبال سرکوب علم و دانش در این مرز و بوم بودهاند و خواهند بود؛ چرا که بهترین سلاح برای حکومت بر دیگران، جهل آنهاست؛ نه شمشیر، نه نیزه، نه تفنگ، نه هواپیما و... .
اما با تمام وجود میگویم که آنها باید این خیال خام را با خود به گور ببرند. علم و دانش در ایران از گذشته تا کنون متوقف نشده است و متوقف هم نخواهد شد. این اتفاقات از دیرباز تا کنون تنها سبب جوش و خروش ملت بوده، هست و خواهد بود. ایران و جهل دو خط موازی است که هرگز به هم نخواهند رسید...





