دیدم که جانم میرود
خودم را به زور از رختخواب بیرون میکشم. تلویزیون روشن است و مجری گرمِ صحبت. دیروز بود که آمریکا دوباره حمله کرد و جنگ رسماً شروع شد. «میناب دیگر کجاست؟» «مذاکره چه شد؟» پُر از سؤالیم و منتظرِ پیام آقا که بیاید و دلمان را قرص کند. میدانی، سالهاست که «آقا» در ایران اسم خاص است... چشمِ نیمهبازم به دقایقِ باقیمانده تا اذان صبح در آن گوشهٔ تلویزیون است که کاغذی به مجری میدهند. صدایش میلرزد و دلم زیرورو میشود: «انّا لله و انّا الیه راجعون.» غذا در دهانم مانند گوشت مُرده میشود. پیام را کلمهبهکلمه دنبال میکنم به امید آنکه به اسمی غیر از اسم او ختم شود. «کوه نستوه ولایت...» «پدر مهربان امّت...» کلمهبهکلمه، کابوس آشفتهام پایش را به بیداری باز میکند. اسمش را که میشنوم، میشکنم...
سوگ جمعی
سیاه میپوشیم و بیصدا میباریم؛ وسط نماز جماعت، کنار خیابان سرد و تاریک، در واگن شلوغِ مترو. به سمت میدان انقلاب میرویم؛ مضطرّ و بهتزده. اینجا سوگ جمعی مجسّم است. پیر و جوان و زن و مرد آمدهاند و رفتنِ کسی را میگریند که با هر اختلاف دیدگاهی که شاید با او داشتند، تهِ دلشان به او تکیه میکردند؛ مثل یک پدر. ماه رفته است و خورشید هم رمق طلوع ندارد. زیر این آسمان تیرهوتار، حالا غمِ تمام تاریخ است که روی شانههامان سنگینی میکند. سقراط است و جام شوکران، مسیح علیهالسلام است و صلیب، حسین علیهالسلام است و قتلگاه...
لحظههای «ملّت»شدن
چندروزی از آن روز سهمگین میگذرد. مردمِ داغدار، اشکها را گذاشتهاند برای صبح بعد از جنگ و هرشب در خیابانها گِرد هم میآیند. زیر برف و باران و صدای جنگنده و پدآفند و انفجار. از طفل شیرخوار تا پیرِ عصابهدست. کسی برای تفریح اینجا نیست. برای خطونشانکشیدن برای آن هموطنی که سلیقهٔ متفاوتی با او دارد هم نیامدهاند. حالا برعکس آن تجمّعهایی که فلان رسانه با بیچارگی به دنبال کسی با ظاهری متفاوت میگشت تا مصاحبهای پر کند و کبادهٔ تکثّر بکشد، اینبار حضورِ مردمی با سلیقههای مختلف کف خیابانها معنادار است و واقعی. «ای ایران» میخوانند و پرچم میچرخانند و شعار اتّحاد میدهند. همان جامعهٔ چندپارهٔ پسادیماه. دوباره داریم ملت میشویم.
سوریه میشویم؟
شاید
آدمهای کف خیابان، گوشهٔ ذهنشان نگران سوریهشدناند؛ جایی که جولان مزدوران
بیگانه و بر سر کار آمدنِ دولتی دستنشاندهٔ آمریکا، نه از تجزیهٔ کشور جلوگیری
کرد و نه از ریختهشدن روزمرهٔ خون بیگناهان. تمامیت ارضی و امنیت ملّی رؤیا شد؛
شکوفایی اقتصاد و پیشرفت علمی پیشکش. پیشینهٔ چندهزارسالهٔ فرهنگی و میراث تمدنهای
آشوری و فونیقی هم کمکی به کسی نکردند. تمدنِ پشت شیشههای موزه، فرهنگِ محدود به آئینهای
موسمی، دینِ در پستو، نهایتاً چیزی بیش از یک مخدّر است؟ مخدّری که ایران هم معتادش
بود و جایی حوالی زمستان ۱۳۵۷، تصمیم گرفت برای همیشه ترکاش کند.
اینجا تمدّن جاری است
این شبها خیابان آینهٔ تمامنمای تمدّنی شدهاست که داعیهدار آنیم. صدای انفجار که میآید، نه خبری از جیغوفریاد است و نه از هجوم و فرار. بانگ «اللهاکبر» است که بلند میشود. کدام دوقطبی اسلام و ایران؟! درفش کاویانی که فردوسی از آن میگفت، حالا در هر کوی و برزنی برافراشته شدهاست؛ پرچم سهرنگی که جهان را به عدلوداد میخواند. سیمرغی که عطّار از آن دم میزد، در ملّتی رخ نمایاند که در غیاب یک رهبر، خود رهبری ایران را به دست گرفتند. امّتی که خود امام شد و وحدتاش را در عین کثرت فریاد زد. آن پیشینهٔ فرهنگی، نه در موزهها، بلکه حالا کف خیابانها خودنمایی میکند.
چه مبارک سحری بود
شب قدر است. از آن وقتی که انبار نفت زدند و تهران را در دودِ سمّی فرو بردند چیزی نمیگذرد. کف زمین هنوز از باران سیاهرنگی که دیشب بارید کثیف و نمور است. خیابان امّا خالی نشدهاست. زیراندازی پهن کردهاند و جوشن میخوانند و قرآن به سر میگیرند و پیروزی ایران را از خدایشان میطلبند. لیوان قهوه را سر میکشم تا خود را به صبح برسانم. ناگهان ندای الله اکبر سر میدهند. روزهاست که منتظر این خبریم. بالاخره رهبر سوم مشخص کردند...
دیدیم که میشناسیمش...
حسّ غریبیست. حسّ برگشت به خانه. حسّ قدمزدن در پارک، بعد از بهبود یک بیماری سخت. حسّ پیداکردنِ پدرومادر، بعد از اینکه در شلوغیِ بازار گمشان کرده بودی. لحظهٔ شیرینی که آرامش به بندبند وجودت مینشیند. بهجاست اگر کسی بپرسد که «چرا؟!» چرا احساسات جمعیِ میلیونها نفر برای کسی به جوشش میافتد که حتی صدایش را نشنیدهاند و بهجز انگشتشمار تصویر، چهرهاش را ندیدهاند؟ اشک شوق میریزند و دعا میکنند و شعار میدهند برای کسی که نمیشناسند؟ سؤال بهجاییست. از آن جنس سؤالهاست که در جوابش، کلاه از سرِ کودک عقل میافتد. از جنس سؤالهای دیگر این روزها. هرچه بیشتر جوابی زمینی برایش بجویی، بیشتر نمییابی. آن مادر چرا نوزادش را به بغل گرفته و زیر جنگندههای دشمن به خیابان میآید؟ آن رزمنده که دخترش را در بمباران میناب از دست داده، چرا پُستش را رها نمیکند؟ آن پدری که سرمایهٔ عمرش را مقابل چشمانش ویران میبیند، چرا «حسبنا الله» میگوید و میگذرد؟
میگویند دلها دست خداست. دستی میکشد و به هر سمتی که اراده کند سوقشان میدهد. در سوگ دوستانش دلت را به درد میآورد، در جنگ با دشمنانش دلت را قرص میکند و در همپیمانشدن با کسی که تازه شناختیاش دلت را راضی میکند. «دل» قاضیِ عجیبیست، برای آنجا که قدِ ذهن نمیرسد. راستی، تهِ دلِ تو چه میگذرد؟





